الان ساعت دقیقا دوازده و دو دقیقه شب است. کاملا از این که می خواهم چه بنوبسم بی اطلاعم.

فقط شروع کردم تا ببینم به کجا خواهم رسید.

دغدغه مهم این روزهای من نوشتن است. دوست دارم مثل دیگران پر

از ایده برای نوشتن باشم اما نیستم.

دلم می خواهد وقت کافی برای نوشتن داشته باشم ، اما ندارم. باید از وقت خوابیدنم بزنم تا فرصت بیشتری داشته باشم ، اما نمیتوانم.
حقیقتا در سطور گذشته چند واژه کلیدی برای موفق نشدن به کار بردم؟
میشمارم:
۱: نیستم
۲:ندارم
۳:نمیتوانم
شک ندارم که اگر ادامه می دادم تعداد واژه ها به هفت یا هشت هم می رسید.
همه این کلمات و مصداقشان علتهای اصلی شکست خوردن و نرسیدن به رؤیاها هستند.
چیزی که من در همه عمر انجام داده ام.

دغدغه بعدی وضعیت جسمانی این روزهای من است. بیماری ام

پیشرفت کرده و روز به روز تواناییهایم کمتر می شود. دو سال است

که کاردرمانی را رها کرده ام ،ورزش را هم . نتیجه اش را می بینم.

چه بگویم. می دانم اگر به همین منوال ادامه دهم به زودی همه

سلامتی ام را از دست خواهم داد.

اما جور دیگر هم می توانم فکر کنم و حرف بزنم. آن هم استفاده از

کلید واژه های موفقیت به جای کلید واژه های شکست است.

یکی از آن کلید واژه ها را در کتاب ” ریچل هالیس” خواندم:

چه می شود اگر …؟
هر چه که دلمان می خواهد پس از آن بنویسیم.

من می گویم : چه می شود اگر اولین کتابم را چاپ کنم و پس ار آن بعدی و بعدی ؟

چه می شود اگر در زندگی برنامه ریزی بهتری داشته باشم؟
در حقیقت کلمات انرژی بخش و مثبت عامل پیروزی ماست و بر عکسش هم صادق است . من آن را به دفعات در زندگی خودم و دیگران دیده ام.
پس از این به بعد حواسم به کلماتم و به خصوص کلمات پر تکرارم باشم چرا که با موفقیت و شکست من در ارتباط هستند