دو شب گذشته و من هیچ محتوایی تولید نکردم یا به عبارتی سایتم را به روز نکردم.
دو روز پیش یک دعوای لفظی حالم را خراب کرد و حالا کمی اثرش از بین رفته.
از صبح وقتی در فاصله کوتاه استراحت کلاس آنلاین داشتم چند تا استکان می شستم به نوشتن مطلب امشب فکر می کردم.
با خودم گفتم این کلاسهای آنلاین و مصائبش بهترین سوژه برای نوشتن هستند، اما بلافاصله افکار مزاحم نهی کننده توی سرم خودشان را مثل نخود آش انداختند وسط که :
مگر چه قدر میتوان غر زد و از این وضع نالید؟ یعنی هر چه میخواستم راجع به این موضوع بنویسم آخرش به آه و فغان می انجامید. پس فعلاً از خیرش گذشتم. اما فقط فعلاً.
بعد سر شبی به ذهنم آمد که 《قصه ام اس من 》را بنویسم. اما دیدم آنقدر زیاد است ، آخر باید از ابتدا و همه چبز را بنویسم که شاید تبدیل به یک رمان شود.
این وضع مرا کلافه کرده بود. به یاد چند درس《 جولیا کامرون》 افتادم.
او می گوید در هر حالی بنویس. خوب و بد.
اما من به عنوان یک شاگرد بد نتوانستم. یعنی دو روز پیش که درگیر یک مشاجره
شدم نشد که در آن حال بنویسم شاید اگر همان موقع می نوشتم این حال بد دو روز طول نمی کشید.

گاهی وقتها که نمیدانم از چه بنویسم ، شروع به خواندن کتابی یا نوشته ای از بزرگی میکنم. آن وقت یک جمله اثر گذار آن جا می بینم و بعد شروع به نوشتن می کنم.

آن مطلب را با خودم و زندگی خودم در جامعه و یا دیگران میسنجم و راجع به آن می نویسم.

اکثر آدمها در حوزه ای که تخصص دارند مطلب می نویسند. اما من هر چه فکر می کنم میبینم تخصص من فقط در حوزه ادبیات است و در گذشته کمی هم شعر.

چه قدر شعر میخواندم. شعر نو . چه قدر فروغ می خواندم.

این روزها کمتر به شعر و بیشتر به داستان می پردازم.

بی شک راه های زیاد دیگری هم برای ایده یابی وجود دارد که سعی در تجربه کردن آنها دارم. به قول استاد کلانتری: ایده روی زمین ریخته است کافی است نگاه کنم.