همیشه عاشق ادبیات بودم از وقتی خودم را شناختم نم ی دانم چه عاملی باعث این علاقهشده بود .
شای د زمینه خانوادگی و یا شاید کتا بهایی که پدرم در کودکی و نوجوانی برایم میخرید.
من مینوشتم داستان م ینوشتم .هرچیزی می شنیدم داستان از آن می ساختم و م ینوشت مبزرگتر که شدم در دوره نوجوانی و بعد هم جوانی ب ا” فروغ فرخزاد” آشنا شدم و دیوانهای شعرش و هر آنچه که مربوط به او بود را یکی پس از دیگری می خواندم .
به قول خودشون دیوان دیوان شعر بود که م یخواندم و پر می شدم از شعر .
شبهای یلدا با اینکه همه اهل خانه تا حدودی اهل شعر و ادب بودند ، این من بودم کهحافظ میخواندم .
تصمیم قطعی خودم را گرفتم می خواستم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل دهم ، اما وقتی در دانشگاه آزاد در شهری که ساکن بودم در رشته حسابداری قبول شد منم یدانم سرنوشتم چگونه رقم خورد که چهار سال از عمرم را در این رشته تلف کردم .
بعد هم ازدواج و همچنان عشق ادبیات در من موج میزد.
تصمیم گرفتم دوباره دانشگاه رفتن را بیازمایم اما این بار در رشته ادبیات .
باری تا مرحله فوق لیسانس هم پیش رفتم اما گمشدهام را نیافتم تا اینکه روزی در حال چرخیدن در فضای مجازی با نوشته های انسان شریفی به نام ” شاهین کلانتری” آشناشدم .
او خود خودش بود. همان آ نی را که سا لها در ادبیات دنبالش بودم و نیافته بودم داشت و به دیگران می آموخت .
آنچه که یاد گرفتم در این چند ماه را می گویم می خواهم باز هم بمانم . با یارانی ک هبا من هم وغدغه هستند .