پاییز زیبای من در حال رفتن است.

از دید من پاییز زیباترین فصل خداست.

به عنوان کسی که زاده خوزستان است و سه دهه از عمرش را در سرزمین گرما گذرانده دو فصل را بیشتر ندیده بودم.

یک تابستان بسیار طولانی و زمستانی بسیار کوتاه.همین. بهارمان هم مثل تابستانمان گرم  بود. پاییزی نداشتیم که آن را بفهمیم.

وقتی از آن جا به شیراز نقل مکان کردم زیباییهای فصلها را دیدم .  دلباخته پاییز شدم.

یادم می آید با مهمانی که از خوزستان آمده بود به حافظیه رفتیم. مثل همیشه شلوغ بود و هوا ابری.

مشغول عکس گرفتن بودیم که باران گرفت. زمین را نگاه می کردم که توی آبها نروم. صدایی گفت به دوربین نگاه کن. سرم را بلند کردم و خشکم زد.

درختهای نارنج و کاج و سرو با رنگ های زرد و نارنجی و آجری و کرم و باران که روی آنها می ریخت و درختها  خیس و تمیز می شدند. بادی که برگهای نارنجی و زرد را همراه با باران روی زمین میریخت.

آن جا بود که عاشقش شدم. از شوق دیدن آن همه زیبایی آن هم در کنار کسی که با شعرهایش زندگی کرده بودم و تفألها به دیوانش زده بودم اشک در چشمانم حلقه زد.

با خودم گفتم چرا همه می گویند اردیبهشت شیراز؟ چرا پاییز را با این همه زیبایی نمیبینند؟  اکثر شعرای ما پاییز را غم انگیز می بینند یا همراه با جدایی می دانند.

در حالی که رنگارنگ ترین و دلنشین ترین صحنه ها برای هر کسی میتوانند پیش بیاید.

در حال رفتن و تمام شدن است اما…

امسال نشد که از لحظه لحظه هایش کیف کنم و با گوشت و پوستم زیباییهایش را حس کنم. بیشتر ساعتها در خانه گذشت.

امروز البته برای کاری در یکی ار خیابانهای اصفهان بودم چون سالهاست که اینجا هستم.خیابان نسبتاً باریکی بود و من پیاده راه می رفتم. برگهای خشک زرد و نارنجی زیر پایم خش خش می کردند و من به یاد شعر رودکی افتادم:

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

و توضیح استاد که گفته بود این آوردن حرف (خ) و چند کلمه با آن ساختن تداعی کننده صدای خش خش برگهای پاییزی است.

هر چند که پاییز هم مثل بهار بلا استفاده از دست رفت.