امروز بیست و ششم دی ماه بود.جمعه ای آرام مثل جمعه های قبل . به همین سرعت ماه دی رو به تمام شدن است . من می نویسم . از لحظه لحظه ام. و مدام ناراضی از خودم که چرا کم می نویسم، یا ایکاش وقت بیشتری داشتم و ایده های زیادتری .
اما احساس خوب زنده بودن دارم چون می نویسم. کاری که همه عمر دوست داشتم.
و چه کار شیرینی است نوشتن. از هر نوع. داستانی یا غیر داستانی.
اما گاهی قلم خشک می شود و به قول استاد کفگیر به ته دیگ می خورد اما باید باز هم نوشت. از نداشتن ایده نوشتن هم خود موضوعی است. گاهی دوست دارم به یاد گذشته ها یک خط شعر بنویسم و یا حرفی دیگر از دردهای جسمم یا دردهای روحم بنویسم و چه قدر اینجا نوشتن را دوست دارم.
اینجا آزاد و رها می توان نوشت. حرف زد، غر زد و…

من این روزها سخت می نویسم. می گویم سخت چون یک مادر هستم. همین طور یک همسر.
بیشتر وقتم در روز صرف درس خواندن فرزندم می شود. تمام صبح و پس از آن تهیه نهار خودم و بچه ها و یک به اصطلاح استراحت کوتاه بعد از ظهر. پس از آن دوباره با فرزندم هستم تا آمدن همسر به خانه.
به هر حال تا ساعت حدودا دوازده شب عملا متعلق با خانواده هستم.
پس از آن تازه زمان خواندن من و نوشتنم شروع می شود تا لحظه ای که تسلیم خواب شوم. داشتن ایده هم که دیگر دردهای خود
را دارد.
ا با این همه لحظات نوشتن من که شروع می شود شیرین ترین دقایق را تجربه می کنم. گویی زمان اقرار و درد دل وسبک شدن می رسد. اما همچون قراری شبانه با همه خستگی هایم تقریبا هر شب سر قرار حاضر می شوم و می نویسم.
باز هم شروع به نوشتن می کنم. شاید حرف تازه ای نمی زنم ، اما تکرار مکررات و نوشتنِ سختی های روزمرگی انگار تلخی اش را کمتر می کند. نوشته ام خلاقانه نیست اما حاضر نیستم خودم را از این حق یعنی حق نوشتن محروم کنم.