باز شب شد و احساس بد نداشتن ایده یا به قول ” جولیا کامرون” نبودن الهام آزارم می دهد.
چیزی برای نوشتن به این مغز یخ زده و ساکن شده نمی رسد و چشمانم که ضعف روز افزونی دارد. عینک را نزده ام و به سختی کلمه ها را می بینم و با گوشی تایپ میکنم . بوی تند سوسیس سرخ شده در خانه پیچیده و کمی تحمل کردنش برایم سخت است.
زیاد شنیده ام که باید به نوشتن صفحات صبحگاهی عادت کرد. یعنی صبح قبل از هر کاری باید قلم به دست شد و نوشت.
اما این کار کمی برایم سخت است. صبحگاهان که از خواب بیدار میشوم زیاد حال و هوای نوشتن ندارم. باید کمی بگذرد، صبحانه ای بخورم سر حال شوم و به قول جوانترها ویندوزم بالا بیاید تا بنویسم.
اما ظاهرا نکته اش همین جاست . که باید با مغزی که هنوز خیلی به کار نیفتاده بنویسی.
اما خوشحالم. خوشحالم که نوشتن برایم کم کم تبدیل به عادت شده. عادتی که بدون انجام آن خوب نیستم و مدام دلم می خواهد بنویسم.
چه خوب که احساس های بدِ بیهوده بودن از من دور شده.
این روزها دیگر لحظه هجوم این حس های بی رحم ، یا می نویسم یا اگر آن لحظه نتوانستم و دستم بند کاری بود لااقل فکر کردن به اینکه زودتر کارم تمام شود و به سوی نوشتن پرواز کنم حالم را خو ب می کند.
گاهی فکر می کنم که چرا بعضی دوستانم از یکنواختی زندگی و حس افسردگی می گویند؟ وقتی با قرار دادن دست روی کاغذ یا کیبورد و یا حتی صفحه تایپ موبایل و نوشتن هر چه که درذهن می گذرد می شود این همه حال خوب خرید چرا این کار را نکنیم؟
و چرا خودم که این تنها چیزی بود که درآن نسبتاً قوی بودم ، فقط در اوج اندوه و لحظات تلخ زندگیم دست به قلم می شدم.
هر چند که به گمانم اطلاعات کافی نداشتم و فکر می کردم باید ایده داشته باشم و من همیشه ایده نداشتم.
دوستانم هم شک ندارم که نمی دانند معجزه نوشتن تا چه حد حیرت انگیز است.
شاید اگرهمه آدمها این را می دانستند، دنیا پر از نویسنده می شد.