هنگامی که کودک بودم یا حتی تا سالها بعد از عبور از دنیای کودکی فکر میکردم مادرم چه قدر قوی است . نمی دانم چرا فکر نمی کردم که او هم مثل دیگران خسته می شود ، دلش استراحت و لم دادن روی کاناپه می خواهد.همیشه او می پخت و جمع میکرد و … خلاصه همه کار و ما فقط مصرف کننده بودیم.

بعد از ازدواج و بالاخص بعد از مادر شدن تازه دانستم به قول معروف دنیا دست کیست.کارهای هر روزه مخصوصا وقتی دیگران فقط نگاه کنند بسیار دردناک و فرسایشی است.

سالهای سال معضل بزرگی داشتم با عنوان :” امروز نهار چی بپزم؟”

گمان می کنم این سؤال درد مشترک همه زنها است چه شاغل و چه خانه دار. چرا که به هر حال زنی که بیرون از خانه هم کار می کند، مسئول غذای خانواده نیز هست متأسفانه.

امروز با دوستِ سحر خیزم حرف می زدم. او همیشه صبحها زود بیدار می شود و غذای خانواده را آماده میکند.او میگفت که همسرش ده کیلو گوجه خریده برای رب گرفتن.ده کیلو را ایستاده وشسته بود. اما  به کمردرد شدید مبتلا شده بود.

به او گفتم که چرا ما زنان با خودمان اینگونه میکنیم. چرا بعضی زنان همه کارها را خودشان به عهده میگیرند و با بقیه تقسیم کار نمی کنند؟

بقیه اعضای خانواده نیز به این وضعیت عادت می کنند وقتی می بینند که کسی همه چیز را به عهده گرفته است خیالشان راحت است. فکر می کنند هیچ وقت آن یک نفر خسته نمی شود.هیچ وقت پایش درد نمیگیرید، کمرش درد نمیگیرد، دستش  و کلاً هیچ عضوی از بدنش خسته و فرسوده نمی شود و تا دم مرگ باید به خانواده اش سرویس بدهد و این فوق العاده دردناک است.

به دوستم گفتم چرا کمک نمیگیری از بقیه، دخترت که بزرگ است و او در جواب گفت دخترش که درس دارد ، پسرش مریض است و همسرش هم خوابیده است. گفتم فکر میکنم خانواده ات تو را با آدم آهنی اشتباه گرفته اند.

این درد کم و بیش مبتلا به همه زنان جامعه من است. با خودم گفتم این انصاف نیست . اینکه که یک مرد بعد از کار بیرون به خانه بیاید و در منزل استراحت کند ، همه هم به او حق می دهند چون خسته است، اما یک زن شاغل بعد از رسیدن به خانه کار دومش آغاز می شود . این قصه درباره زن خانه دار هم به همین صورت است.

کاری زیادی نمیتوان کرد چرا که فرهنگ مقوله ای ریشه دارتر از این حرفهاست. شاید بیشتر از یک عمر.