گاهی این قدر از همه چیز خسته می شوم که …
گاهی از دست خودم این قدر عصبانی میشوم که…

هیچ کس کار نوشتن مرا جدی نمی گیرد

شاید هم تقصیری نداشته باشند. آنها

خروجی از کار من هنوز ندیده اند.

قطعا منتظرند ببینند نتیجه این نوشتن ها چه خواهد شد؟

اما این کار عشق من است. هر چند که

فقط مینویسم ساده ی ساده. و فقط

در مسیر هستم بدون رها کردن.

سالها احساس سردرگمی و بیهودگی

آن قدر عذاب آور بود که حالا دیگر به

هیچ قیمتی حاضر نیستم دوباره به آن دوران برگردم.

خوشحالم. خوشحال از اینکه درست

در زمانی جوانه استعدادم یا بهتر

است بگویم جوانه عشق همه عمرم

شروع به رشد در مزرعه وجودم کرد

که همه ی دنیا درحال فرورفتن در یک سکون بزرگ بود.

سکون و توقف به خاطر شیوع یک

همه گیری ناشناخته در کل کره زمین .

بارها فکر کرده ام اگر من بدون این

شوق و حس خوب بازگشت به

نوشتن وارد این دوران در خانه

بمانیدها می شدم چه روزها و شب

های سنگین و عذاب آوری انتظارم را می کشید.

حالا اما میدانم که فقط کافی است

دستم را روی کاغذ بگذارم و هر چیزی

حتی به اندازه پرکاهی ذهنم را اذیت

کند روی کاغذ بیاورم ، یا شاید حتی

داستانی از آن بیرون بکشم.

این است فرق عشق من با دیگر

چیزها. نه قرنطینه می شناسد و نه

هیچ چیز دیگر. فقط قلم و کاغذی و

اندک سوادی برای خواندن و نوشتن هر چیزی.