دو ماه پیش بود. اوایل آبان .من نوشته ای را منتشر کردم با عنوان 《زندگی زیبا》.در آن نوشته از روزهای سختی که در حال گذر از آنها بودم سخن گفتم.

تازه مدارس تعطیل شده بود و یک کلاس اولی بازیگوش و سر به هوا روی دستم مانده بود.

یک ماه از مهر گذشته و عملاً هنوز شروع به یادگیری هیچ مطلب خاصی نکرده بودند.

پسر بازیگوش به شدت مخالف این شیوه درس خواندن توی خانه بود و تشنه مدرسه رفتن.به هیچ صورتی همکاری نمی کرد و من سرگشته و حیران  که از این همه کلنجار رفتنها خسته بودم به معنای واقعی توی سرم می زدم.

با خودم میگفتم نکند که این بچه هیچ چیزی به این روش یاد نگیرد. از طرفی برای انجام تکالیفش به جای اشک خون گریه می کردم. روزها و شبهای بدی بود.

امروز که این نوشته را منتشر می کنم ششم یا هفتم دی ماه است.

باور نمی کردم به این شرایط عادت کنم و عادت کند.کلاس اولی من به این مدل درس خواندن عادت کرد.

نه تنها عادت کرد که به قول خودش با سواد شد. هر جا نوشته ای می بیند درست مثل روزگار شش سالگی خودم با جدیت شروع به خواندن می کند  و اغلب هم درست می خواند.

آرام تر شده ام. وقتی میبینم مثل همه کلاس اولیها در تمام دوران رفتار می کند و می خواند و می نویسد خستگی برایم قابل تحمل می شود.

به مدرسه مجازی عادت کردیم و بچه ها با این شرایط هم از خواندن و نوشتن کیف میکنند. هر چند که هنوز برای انجام دادن تکلیف شب ناسازگاری می کند.

اما خوب است. خوب است که عادت کردیم. خوب است که کرونا ما را از آموختن و رشد کردن  عقب نینداخت.

و چه خوب است که ما آدم ها از بچه و بزرگسال به همه چیز عادت می کنیم.