همه مرا به نام تو می شناسند
از دریچه نامتناهی تو می بینند
تو مثل هوای پاک اولین روزهای پاییزی
تو مثل لحظه پاشیدن رنگ سفید روی سیاهی شب
در هنگامه سر زدن سپیده صبح
تو مثل آب رکنی حافظ
شیرین و ناب و عزیزی
ای شعر
یا از آن هم بهتر
یک نفر گفت به من
که چه قت شعر است؟
تو مگر بیخبری؟
تو ازین همهمه و کشمکش و بیماری
که چنین سر به گریبان همند
همه ویروس و نفس
همه مرگ و همه تب
گفتمش آه که من میدانم
که در این قصه ،من حیرانم
ولی ای دوست بگو
تو بگو با من اگر شعر نباشد مأوا
در چنین کشمکشی
در چنین تیرگی ماه و زمین
به چه باید پیوست ؟
به چه امید باید نگسست؟

ندا مؤیدی