مدتی است کتاب خوب《حق نوشتن》اثر《جولیا کامرون》را می خوانم. هنوز کتاب به پایان نرسیده اما تا همین جا هم بخش های مفید و انگیزه بخش زیادی برای من داشته است.

جدا از انگیزه برای نوشتن که به نظرم در این زمینه فوق العاده نوشته شده است، بخش های جالب توجه زیادی در کتاب وجود دارد. از جمله بخشی که جولیا از عنوانی با نام 《شاهد عینی》یاد می کند.

شاهد عینی چیست؟

جولیا کامرون معتقد است که همه ما در این دوران به شاهد عینی نیاز داریم.         نیاز داریم که وقتی مشکلی داریم، مثلا‌‌ً : محبوبمان تَرکمان کرده، عزیزی از دست داده ایم، احساس تنهایی می کنیم، در گیر و دار زندگی کم می‌آوریم و نمی دانیم یا نمی خواهیم جلوی چشم دیگران زاری کنیم و یا کسی را نداریم که درد ها را بر رویش بپاشیم، این صفحه کاغذ است که شاهد عینی ما خواهد شد. فقط کافی است دستمان را روی صفحه کاغذ قرار دهیم و هر آن چه درد و رنج داریم را روی آن بنویسیم و همه چیز را با این شاهد عینی در میان بگذاریم .

آن وقت دیگر تنها نخواهیم بود و تنهایی معنایی نخواهد داشت.

《بخش اعظم احساس تنهایی انسانها در جهان امروزی ناشی از این است که ما دیگر شاهد یکدیگر نیستیم. زندگی ما چنان شدت و حدّتی گرفته که اغلب اوقات احساس تنهایی می کنیم.》

این جملات اگر چه از زبان یک نویسنده غیر ایرانی بیرون آمده و بر کاغذ نشسته است اما به گمانم جهان شمول است.

چنان که درباره خود ما هم صدق می کند.

دوستی از همکلاسی های دوران مدرسه ام را بعد از سالها پیدا کردم. پس از مدتی  همسرش را به اثر عارضه قلبی از دست داد. وقتی از شوک مرگ همسر بیرون آمد و توانست بر خود مسلط شود، به شدت از تنهایی گله مند بود. همسرش از دنیا رفته و او را با یک دختر کوچولو و یک پسر نوجوان تنها گذاشته بود. بدون خانه ای که متعلق به خودشان باشد.

با اینکه سالها گذشته بود اما دوستم می گفت افسرده ام و حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم. راستش من خیلی نگرانش بودم. زمانی که پشت یک میز و نیمکت می نشستیم هرگز باور نمی کردم که چنین سرنوشتی در جوانی در انتظار او باشد. او می گفت تنها هستم کسی حمایتم نمی کند. بعد از چند بار صحبت کردن با او و گوش دادن به درد دل هایش با خودم گفتم که چه خوب بود اگر او غم هایش را می نوشت.

اینجا به یاد شاهد عینی جولیا افتادم.به او پیشنهاد نوشتن دادم اما او گفت که اصلا حوصله این کارها را ندارد.

اما حقیقتاً چرا؟ کاری که نه خرجی دارد و نه زحمتی. خیلی راحت تر است که همه غصه ها را از مجرای خودکار به کاغذ سفید منتقل کنیم و با او در میان گذاریم تا اینکه گوش شنوایی را همیشه همراه خود داشته باشیم.

با این حال هر کسی باور ندارد که این شاهد عینی تا چه حد راهگشاست.

در روزهای تلخ زندگیم بدون اینکه کتاب جولیا را خوانده باشم، نا خودآگاه پس از هر طوفانی به سراغ کاغذ سفید می رفتم و همه اشکها و غم هایم را روی آن می پاشیدم. شاید این تنها راهی بود که برای تحمل کردنشان بلد بودم.