چشمانم داشت بسته می شد. یعنی امشب هم بدون نوشته ای در سایت به خواب خواهم رفت؟

از زور خستگی پاهایم تیر می کشید.

خدایا چه قدر این روزها که میگذرند حال و هوای نخواستنی دارند.

صبحها با صدای زنگ ساعت تلفن همراه پریدن و بلافاصله به ساعت نگاه کردن و در ذهن منگ ، فاصله مانده تا شروع کلاس آنلاین فرزند را تخمین زدن.

با عجله رختخواب عزیز را ترک کردن و صورت را شسته نشسته دست به کار آماده کردن صبحانه شدن و باز به ساعت نگاه کردن و همچنان در ذهن اضطراب بیدار کردن فرزند را داشتن.

آه به هر مکافاتی بود حالا دیگر فرزند بیدار شده و به زور با چشمانی باز و بسته آماده کلاس مجازی است.

فکر اینکه آیا این بچه شش ساله با این روش چیزی یاد خواهد گرفت یا نه تا ظهر و لحظه شیرین اتمام کلاس همراه من هست.

و حالا وقت دومین بخش برنامه یعنی پریدن توی آشپزخانه و تهیه غذای خانواده آن هم با سرعت نور رسیده است.

آه خدایا چه قدر این روزها دیر گذر هستند.

همچنان که مشغول تهیه نهار هستم فکر موذی دیگری آرام از راه می رسد.             راستی مقاله امشب را چه کنم ؟راجع به چی بنویسم؟

بگذار ببینم : کلاسهای مجازی و دردسرهایش؟ معضل کرونا و همه گیر شدنش؟ گرانی سرسام آور زمین و زمان؟درد تیر کشنده پاهایم شروع شده.

خدایا آخر  از چی بنویسم؟ این همه تنهایی و دوری، این همه دلتنگی برای آسمان .

بعد از نهار : چه قدر دوست دارم کمی استراحت کنم. باز چشمم به ساعت می افتد. چند ساعت دیگر تا زمان کلاس آنلاین موسیقی اش مانده.کلاسی که نه میتوان آن را نیمه کاره رها کرد و نه ادامه دادن با این شرایط کار راحتی است.

《این داستان ادامه دارد.》