چه بگویم چه بنویسم.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
تازه پنج روز از زمستان گذشته اما سرمای سختی هجوم آورده است.
مثل همه سردی های خشک و نا امید کننده.
امشب به طرز عجیبی سردم شده بود. هر چه قدر خودم را میپوشاندم ، گرم نمیشدم. یک دفعه دلم به دنبال کسانی رفت که توی این هوا سر پناهی ندارند. آدم هایی که آشیانه ای ندارند. گفتم خدایا الان آنها کجای این دنیا هستند.یعنی توی چه حالی یا چه فکری هستند؟ حتی با اینکه میانه ام با حیوانات زیاد خوب نیست، ولی به آنها هم فکر کردم. به گربه ها یا سگ ها و یا هر موجود دیگری که در این سرما جایی گرما بخش ندارد.
چه قدر سرگرم شده ایم که به یاد از یاد رفتگان نیستیم. آفریده های له شده. انسانهای رانده شده و بی خانمان.
آدم های این قرن در همه جا روابطشان به اندازه کافی سرد شده بود . با ورود کرونا و این در خانه بمانیدها و ماندن و فاصله گذاریها سردتر و سردتر خواهد شد. من که فکر میکنم بعد از کووید اگر زنده باشیم آدم های دیگری هستیم. همه چیز فرق خواهد کرد و هیچ چیزدیگر مثل قبل نخواهد بود.

ادامه دارد.