بعد از این که گوشی موبایلم از دستم ا

فتاد و برای دومین بار صفحه ال سی دی

اش شکست دیگر به هر چه که در آن

گوشی داشتم دسترسی پیدا نکردم.

چند روز به تولدم مانده بود و همسرم که

نمی دانست چه هدیه ای برای من بخرد و

البته همیشه در هدیه خریدن دست و

دلباز بود تصمیم گرفت که یک تلفن همراه

جدید به من هدیه دهد.من هم  البته بدم

نیامد ، اما به خاطر همه مطالبی که در

حافظه گوشی قبلی داشتم ناراحت بودم.

خیلی از داستانهایم را در چالش صد

داستان  در برنامه word آن گوشی تایپ

کرده بودم و نسخه دیگری از آنها نداشتم.

 

ولی وقتی همسر گفت که آن گوشی را

تعمیر می کند و خودش استفاده می کند

دیگر خیالم از بابت مطالب راحت شد.

 

بعد از شب تولدم و گرفتن هدیه از

همسرم همه برنامه ها را دوباره نصب

کردم و تقریباً همه چیز به روال اول

برگشت غیر از یکی از اپ ها که مربوط

به تهیه کتاب الکترونیکی بود و من آن جا

تعداد نسبتاً زیادی کتاب خریداری کرده

بودم و در کتابخانه اش نگه داری می

کردم. بعضی را خوانده و بعضی را هنوز

نخوانده بودم. برنامه مورد نظر را نصب

کردم اما هر چه کردم نتوانستم وارد

حساب کاربریم شوم. ( همسرم هنوز آن

گوشی قبلی را برای تعمیر نبرده است.)

 

تا اینکه دیشب بلاخره توانستم وارد

حساب کاربریم در آن برنامه شوم. با

خوشحالی دیدم که کتابها همه صحیح و

سالم سرجایشان هستند!

در حال نگاه کردن کتابهای دیگر بودم که

دیدم 《ریچل هالیسِ》 عزیزم یک کتاب

جدید منتشر کرده است. با خوشحالی و

شوق کتاب را باز کردم. مثل همیشه نامش کمی عجیب بود :

《داره فاجعه به بار می آد                  دختر خودت رو جمع و جور کن》

با خودم گفتم مطمئنم مثل بقیه

کتابهایش خواندنی و بی نظیر است.

 

بیدرنگ آن را خریداری کردم و شروع به

مطالعه آن کردم.در ابتدای پیشگفتار با

این جمله رو به رو شدم:

 

سه ماه پیش از آخرین ویرایش این کتاب

زندگی مشترک من به پایان رسید و من

برگه های طلاق را امضا کردم.

برق از سرم پرید. چی شد؟ ریچل عزیزم

از همسرش جدا شد؟ همسری که دوستش

داشت و زندگی موفق و دوستانه ای

داشتند؟ به گمانم《مایکل》نام داشت.

در همه جای کتابهای قبلی ریچل ، مایکل

هم حضور داشت. اما چرا؟

دوباره جملات را مرور کردم شاید  من

اشتباه متوجه شده باشم.

اما نه حقیقت داشت. به خواندن ادامه

دادم و دیدم او در بدترین شرایط روحی

اش اقدام به نوشتن این کتاب کرده

است.

این هم البته به خصوص برای من جالب

توجه است که کسی در سخت ترین

روزهای زندگیش بتواند اثری خلق کند

که به انسانهای زیادی در دنیا کمک کند.

 

بدون اغراق بگویم  اشک در چشمانم

حلقه بست. آخر من خودم را مدیون

ریچل هالیس میدانم. با خواندن کتاب او

من متحول شدم و از خواب رخوتناک

چندین و چند ساله بیدارشدم .

 

او مرا تکان داد .

در کتاب 《شرمنده نباش دختر》گویی

رو به رویم نشسته بود و به من التماس

می کرد که دنبال رؤیاهایت برو.

 

مثل یک خواهر دلسوز غصه ام را می

خورد و همچون یک دوست صمیمی

دستم را گرفت و گفت بهترین نسخه

خودت را بساز. و هزاران هزار جمله ناب

دیگر و من بلاخره بلند شدم.

پس از سالها بلند نشدن و فراموش کردن

آنچه که باید امروز می بودم ، رؤیایم را

به یاد آوردم و در مسیری افتادم که در

این لحظه هستم. رؤیای نویسندگی که از

کودکی تا امروز همراهم بوده و هست.

 

البته که تا تحقق رؤیاهایم هنوز راه درازی

در پیش است ولی نفس بودن در این

مسیر ، برایم شادی بخش است. این را

مدیون دوست خوبم که آن سر دنیا

زندگی می کند هستم و امروز …

او روزهای سختی را میگذراند. شک ندارم

که با موفقیت این روزها را در هم می

شکند چرا که به قول خودش برای همین

شرایط ساخته شده است و هدف از

نوشتن این کتاب را همین موضوع عنوان

می کند . او  با کمک خوانندگانش که

شرایطی از بعضی جهات شبیه او دارند و

با هم  این دوران را پشت سر خواهند

گذاشت.

 

هنوز در ابتدای کتاب هستم . شروع به

یادداشت کردن جملات او کرده ام. روزی

که این کتاب هم تمام شد جملاتش را به

اشتراک خواهم گذاشت.