یک دنیا حرف نوک زبانم هست اما نمی دانم چرا جاری نمی شوند.

آنقدر در بهت و حیرت اتفاقات هفته پیش هستم که انگار زبانم بند آمده است.
هر چه تلاش می کنم نمی دانم از کجا شروع کنم.

نمی دانم چگونه بگویم که تا یک فاجعه در زندگیم فقط چند قدم دیگر فاصله داشتم .

چه طور بگویم که به طرز معجزه آسایی فاجعه ای که قرار بود رخ دهد کنسل شد و من …

راستش اصلا راحت نیست که حس واقعیم را از دیدن فیلم رگ اصلی قلبش بگویم که به باریکی تار مو شده بود و این به گفته پزشکان یعنی گرفتگی نود و نه درصدی رگ قلب او و فقط یک قدم با ایست قلبی فاصله داشتن.

و حالا همه چیز به خیر و خوشی تمام شده و رگ قلبش باز شده است.

به خدایم چه بگویم؟ چه کلامی از زبانم جاری شود؟

معجزه ای در سرنوشتم رخ داده.

نمی دانم خوشحال و بسیار خوشحال از این معجزه باشم یا ترسان و وحشت زده از اتفاقی که ممکن بود برایم پیش بیاید و او را ، همسر و همراهم را از دست بدهم.

و این نگرانی  که همیشه همراه من خواهد بود، چرا که پیش از آن روز هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که مشکلی برای قلبش ، قلبی که روزی مرا خواست و پای خواستنش ایستاد، پیش بیاید.

و این که چه قدر غافلیم که نمی دانیم هر لحظه میتواند همه چیزمان دگرگون شود.

فاصله گریه و خنده، خوشبختی و تیره بختی و شادی و غم ما به باریکی همان تار موست.

کاش می دانستیم و کاش درس می گرفتیم.