ساعت از دو نیمه شب گذشته. من هنوز چشمانم نمناک است. پارسا به خواب رفته و همسرم هم.صدای چرخش پنکه و تیک تیک ساعت موسیقی این دقایق من است. امروز با هر فکری که از ذهنم گذشت اشکهایم جاری شد و باعث تعجب خودم شد. حتی همین حالا.
صبحانه را تا نیمه خورده بودم که محسن زنگ زد و خبر فوت یکی دیگر از اقوام را داد.بی تاب و غصه دار شدم اما نمیتوانستم کاری کنم.

دیگر دل و دماغ نهار درست کردن نداشتم اما چاره ای نبود جر اینکه غذایی آماده کنم. از بی حوصله گی دیزی را بار گذاشتم. اما سر سفره نهار دانیال فقط دو یا سه لقمه خورد، پارسا هم به زور با قاشق چند لقمه ای را وارد دهانش کردم. خودم هم کلم پلویی را که مامان فرستاده بود خوردم. بیشتر دیزی ماند و مهمان یخچال شد. سنگینی عجیبی روی قلبم حس می کردم. چه قدر دلم میخواست بعد از نهار استراحت کنم و چند خط هم بنویسم، شاید این درد موذی پای راستم کمی آرامتر شود اما امکان نداشت. چون کلاس موسیقی پارسا امروز ساعت چهار برگزار می شد و باید با او می رفتم.از طرفی دانیال می خواست به خانه خواهرم در اصفهان برود . نگرانش بودم. گفتم : مامان جان حتما ماسک بزن. میری اونجا فاصله داشته باش . مواظب باش تورو خدا. دانیال هم مثل همیشه ناراحت شد و گفت: مامان میدونم خودم. بسه دیگه چه قدر استرس وارد میکنی. می خواستم بگویم ، آره همه چی رو میدونی ولی وقتی میری بیرون همه چی یادت میره ، اما حوصله سرو کله زدن نداشتم.

ساعت نزدیک چهار شد با درد شدیدی که در  پای راستم داشتم  آماده شدم برای رفتن. ماسک و ژل ضد عفونی را برداشتم. پارسا هم آماده شد و رفتیم آموزشگاه.

توی آموزشگاه مادرهای همکلاسیهای جدید پارسا همه ماسک به صورت نشسته بودند و صحبت میکردند ولی از زیر ماسک زیاد متوجه حرفهایشان نمی شدم. پارسا وارد کلاس شد و من بیرون توی راهرو نشستم. سه تا خانمی که مادران همکلاسیهای جدید پارسا بودند مشغول حرف زدن بودند. صحبت از رانندگی خانمها و حرفهای زشتی که بعضی مردها با دیدن راننده زن میزنند بود.خودم بارها این موضوع را تجربه کرده بودم اما یک اعتقاد جدید پیدا کرده ام. بین حرفهای آنها گفتم: چرا قبول نمیکنید که رانندگی مردها بهتر از خانمهاست ؟ که دیدم چه حرف نا به جایی زده ام چون هر سه نفرشان برآشفته شدند و مخالفت کردند. گفتم من خودمم قبلا عین شما فکر میکردم اما تازگیها چیزهایی دیدم که به این نتیجه رسیدم. بعد هم گفتم الان سه به یک هستیم پس من تسلیمم. بعدش هم دیگرهیچ حرفی نزدم.

یک دفعه چشمم به سه تا صندلی رو به روی میز منشی افتاد که نزدیک به یکسال با مادران همکلاسیهای پارسا روی انها که مینشیتیم ماجراها داشتیم. چه قدر شوخی میکردیم و میخندیدیم. دوستان خوبی با هم شده بودیم. اما با شیوع کرونا کلاسها تعطیل شد و بعد از باز گشایی کلاسها چند تا از مادرها کلاس حضوری نیامدند و کلاً آن کلاس کنسل شد. چه قدر دلم برایشان تنگ شده بود. چه قدر همفکر بودیم و چه موضوعاتی برای شادی داشتیم. دوباره به یاد فوت خویشاوندان به خاطر کرونا افتادم. مطمئنم دیگر با هم جمع نخواهیم شد .خیلی دلتنگ شدم. به یاد شعر فروغ افتادم:

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟

و ادامه را خودم توی ذهنم گفتم:

آیا دوباره به آن روزهای خوب برخواهم گشت؟

آیا دوباره بدون ترس به دیدار دوستانم خواهم رفت؟

آیا دوباره همه چیز مثل قبل خواهد شد؟

اما میدانستم که قطعا همه چیز مثل قبل نخواهد شد چرا که دیگر بعضی عزیزانمان در کنار ما نیستند.

به خانه که رسیدم تند تند لباسم را عوض کردم و دنبال کتاب شعر فروغ گشتم. آن را برداشتم و خودم را مثل جنازه روی تخت انداختم. دنبال قطعه هایی که توی ذهنم بود گشتم. فراموش کرده بودم که کدام شعر فروغ بود. از بس زمان زیادی از کتاب شعر خواندنم می گذشت. یک دفعه به یاد آوردم:
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
اشکهایم مثل باران یک هویی توی فصل بهار شروع به باریدن کرد. نمی دانم. اما حتما اثرات این همه غصه ایست که این روزها میخورم از عذاب کرونا.

استرس و نگرانی.

آماری که هر روز از مردن آدمها در کشورم میشنوم. از دنیا رفتن بابا جواد.اشکهایی که مریم در فراغ پدرش می ریزد و من کاری نمیتوانم بکنم. حتی نمیتوانم کنارش باشم تا او را در آغوش بگیرم و به پاس آن همه شبها و روزهایی که خنده و شادی بر لبم نشانده بود مرهم این روزهای تلخش باشم و بعد هم خبر فوت برادر بابا جواد.

شنیدم با دیدن جنازه برادرش او را در آغوش گرفته و بوسیده است. و حالا او هم به آمار فوت شدگان هر روزه تلویزیون پیوسته.

آن قدر گریه کردم که چشمانم پف کرد. با خواندن هر خط شعر فروغ گلوله های اشک از چشمهایم پایین میریخت. تا همین حالا که فردای آن روز است و من بقیه داستانم را مینویسم حس و حالم خراب است.
چه کسی باور داشت روزهای تلخ را؟
روزهای دوری و بیگانگی
روزهای حبس خود خواسته مان در خانه
چه کسی باور داشت؟