از دوران نوجوانی تا کمی پیش از چهل سالگی یعنی همین چند سال پیش، روز و شبم را با شعرهای فروغ فرخزاد سپری می کردم. در حقیقت با او زندگی میکردم. شب با زمزمه شعرش چشمانم را می بستم و روز با او بیدار می شدم.

دو مجموعه《 تولدی دیگر》و 《 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد》.

هر چند که درک همه مفاهیم نهفته در اشعار این دو مجموعه برایم خیلی راحت نبود اما بر زبانم جاری بود.

گاهی ساعتها به یک خط شعر فکر میکردم و با خودم تکرار می کردم.

به یاد دارم در مقطع کارشناسی سر کلاس با استاد  چه قدر بحث کردم آن هم سر مفهوم چند کلمه در این شعر:

دلم گرفته است                                     دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

استاد می گفت در این ابیات《آنمیسم》 یا جاندارانگاری به کار رفته. یعنی  شاعر شب را موجودی زنده مثل یک حیوان فرض کرده که روی پوستش دست می کشد.

من از این حرف اصلا خوشم نیامد و گفتم که این طور نیست. شاعر به شب جان داده اما او را به حیوان تشبیه نکرده. آن قدر بحث کردم که وقت کلاس به پایان رسید و من در حال خداحافظی با  استاد گفتم : ولی من از حرفم مطمئن هستم.

وقتی عاشق شدم و همه می گفتند تو راه درازی در پیش داری و رسیدن شما به هم محال است، من  شعر فروغ را زمزمه می کردم:

آری آغار دوست داشتن است

گر چه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

و عاقبت با همه سختیهایی که کشیدم و اشک هایی که ریختم  به وصال رسیدم.

ای شب از رؤیای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

بعد از وصال هم روزهای تلخ و غمبار کم نداشتم. هر بار که اندوهی سر می زد از پس کوه ، باز هم یار و همراه من دیوان شعرش بود.

اما حالا بعد از گذشت سالیان دراز کمتر کتاب شعر دستم می گیرم. از بهمن ماه سال پیش که با کلاسهای نویسندگی  شاهین کلانتری آشنا شدم در داستان و تولید محتوا می آموزم . اما هیچ گاه شعر به خصوص شعر فروغ را از دنیایم دور نکرده ام.

این روزها و در این سن شعرهایش انگار حرفهای تازه ای برایم دارند.

این روزها در حال کاشتن دستهایم در باغچه هستم:

دستهایم را در باغچه می کارم

می دانم می دانم سبز خواهم شد

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت