امشب چندین ایده برای نوشتن به سراغم آمد. اما هر کدام را که کمی ادامه می دادم به نظرم می آمد که نه، این  خوب نیست. نیمه های راه دیگر حرفی برای گفتن نخواهم داشت.

چه قدر کلافه شدم. احساس سر درگمی کردم. با خودم گفتم این همان کمال گرایی درونت هست که استاد بنده خدا گلوی خودش را به درد آورد از بس گفت قاتل همه کارهای شماست. قاتل ایده های نو و خلاقیت.

تصمیم گرفتم آنها را از توی ذهنم روی  صفحه سفید بریزم.

راستش اول داشتم به 《ریچل هالیس》

نویسنده محبوبم فکر می کردم.با و جود اینکه او آمریکایی است چه قدر   با او حس همدلی و صمیمیت می کنم. درست مثل اینکه او یک ایرانی است.

خیلی پیشتر از این وقتی سن کمتری داشتم فکر می کردم غیر ایرانیها به خصوص اروپایی و آمریکاییها دنیای کاملاً متفاوتی با ما دارند. چون فرهنگشان با ما متفاوت است.

اما بیشتر که گذشت و به کمک شبکه جهانی اینترنت و گوگل عزیز فاصله ها کمتر و کمتر شد و آدم ها را بیشتر شناختیم ، من هم متوجه یک حقیقت شدم و آن هم این است که همه ی انسانهای روی زمین چون یک آفریننده دارند  در خیلی مفاهیم مشترکند.

یعنی مثلا دروغ در همه جا بد است، یا طلاق همه جا یک شکست است . به هر حال در بدترین زندگیها هم پاره شدن یک پیوند تا حدودی همراه با بار منفی برای فرد است.

یا مفاهیم بسیار زیاد دیگری که در تمام کشورها و با هر فرهنگی تفاوت چندانی ندارد .

بعد از این  ذهنم به جایی دیگر پرید.

با این حال تمام آدمهای جهان در همه دوران گذشته و حال و آینده  اثر انگشتی منحصر به فرد دارند.

این همه انسان در طول اعصار آمده اند و رفته اند . مگر می شود؟

به یاد افرادی افتادم که متاسفانه این روزها در جامعه زیاد و زیادترمیشوند و وجود خدا را به کل منکر می شوند که البته این هم علل زیادی دارد.

اما مگر می شود به این حقایق فکر کرد و منکر وجود آفریدگار در جهان شد.

آن اشتراکات فطری و این همه تفاوت های جسمی و ظاهری.