من در این مطلب قصد دارم گزارشی از کتاب (( درسهایی درباره داستان نویسی )) نوشته (( لئوناردو بیشاپ )) را برای

علاقمندان بنویسم . چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشیم راجع به موضوع مطالعاتی داشته باشیم اما ندانیم که چه کتابی را

مطالعه کنیم یا وقت آزاد برای این کار نداشته باشیم امیدوارم این مطلب مفید واقع شود.

لئوناردو بیشاپ در مقدمه کتاب از دوران پیش از نویسندگی اش میگوید . دورانی که خود را ولگرد و بیکار و همینطور بدقدم

میدانسته که بارها نزدیک بوده فلج یا کشته شود. اواز بزنگاهی که تصمیم می‌گیرد می‌گوید . تصمیم به اینکه آدم درستی شود .

در ادامه از تنها دارایی هایش که یک فندک و چیزهای بی ارزشی بودند می‌گوید. در بین این دارایی ها از یک ماشین تحریر و قراضه یاد می کند. نویسنده از شبی می گوید که پدرش که فردی معتاد به هروئین و خمار بود تصمیم به کشتن مادرش با اسلحه می‌گیرد،

هرچند که او و برادرش را از این کار منصرف کردند.

در این بزنگاه بود که نویسنده احساس می کند تبدیل به آدمی مثل

پدر شده و همانجا تصمیم به تغییر می‌گیرد.

این تغییر رفتن به سمت نویسندگی با استفاده از ماشین تحریر قراضه اش بوده است. وی در آن زمان ۲۷ ساله و به گفته خودش نیمه باسواد بوده که به ندرت روزنامه می خوانده است و در کل خود را در آن زمان فردی زمخت ، عبوس و همیشه خشمگین می داند که کسی از او خوشش نمی آمده است. با این اوصاف وی تصمیم

می‌گیرد در موسسه‌ای که دانشگاه مانند بوده وارد شود و در آنجا آموزش نویسندگی ببیند. او در کلاس های نویسندگی خلاق

تحت آموزش استادان بزرگ قرار می‌گیرد و به گفته خود از همان ابتدا مقهور آنان می شود.

در ادامه از روندی که باعث ورودش به دنیای نویسندگان می شود یاد می کند. از داستان کوتاهی که نوشته و به همراه داستان نویسندگان بزرگ در کتابی به قطع جیبی چاپ شده میگوید.

فضای نوشته های او راجع به خشونت فقر مشروب و… که از زندگی خودش نشأت می گرفته بوده است.

شخصیت اصلی داستان ها نیز خودش می‌باشد و در ادامه این مقدمه نسبتا طولانی که در واقع قصه زندگیش هست می گوید که از آن روزها تاکنون تلاش کرده که به هرچیزی که نویسندگان دارند دست پیدا کند.

لئوناردو آموزش هایی برای افراد علاقمند به نویسندگی داشته است. این کتاب یکی از آنهاست. در ادامه به مباحث کتاب اشاره ای گذرا می‌کند و خواننده را به خواندن اثرش ،آموزش فنون نویسندگی علاقه مند و ترغیب می کند.

لئونارد بیشاپ بعد از این مقدمه، مستقیماً به سراغ آموزش نکاتی درباره داستان نویسی می رود .

تصادف

اولین نکته ای که به آن می پردازد عنصر تصادف در داستان است . او تصادف را چرخش ناگهانی وقایع داستان می داند بی آن

که قهرمان داستان در آن دخالتی داشته باشد.

او معتقد است که حادثه باید همیشه علیه قهرمان داستان باشد نه به نفعش.

چرا که در حالت اول باورپذیری مخاطب بیشتر است. طبق گفته نویسنده اگر حالت دوم برای قهرمان داستان به کار گرفته شود تمهیدی گول زننده از سوی نویسنده است و برای مخاطب باور پذیر نیست.

سپس مثالهایی در موردتصادف به نفع قهرمان داستان و تصادف بر علیه قهرمان می آورد و میزان باور پذیری هر یک را نشان می دهد.

کاشتن اطلاعات در گفتگو

نویسنده در این مطلب بیان میکند که وقتی منظور از گفتگو، بیان اطلاعات در داستان باشد ، دیگر آن مکالمه باور پذیر نخواهد

بود.

در ادامه مثالی را بیان می کند که مردی میخواهد اعترافی وحشتناکی برای همسرش کندو در حین اعترف تمام اطلاعاتی که همسرش قاعدتاً خودش میداند را در قالب گفتگو به خواننده می رساند.

این امر خلاف قاعده است و داستان را بی اعتبار می کند. مثلاً ما چند سال است که ازدواج کرده ایم چند فرزند داریم .

گفتن این مطالب به عقیده نویسنده این اثر، زائد می باشد و اعتبار داستان را از بین میبرد.

از وسط صحنه شروع کنید

مطلب دیگری که لئوناردو بیشاپ به آن اشاره می کند این است که وقتی شما ۵۰ صفحه از رمانی را نوشته اید پس از آن می توانید شیوه خلاصه نویسی را به کار بگیرید زیرا خواننده تا صفحه ۵۰ آمده و همین تضمینی است که خواندنش را تا آخر ادامه دهد و نیاز نیست که درون نگری های شخصیت ها را بیان کنید.

می توانید بدون مقدمه بر سر اصل موضوع بروید . در ادامه مثال هایی از شیوه سنتی روایت بعد ازصفحه ۵۰ و شیوه درست بیان روایت می‌آورد.

وی معتقد است اطلاعاتی را که میخواهیم به عنوان مقدمه بیاوریم باید در ۵۰ صفحه قبل پخش کنیم واز بیان بیش از حد جزئیات پرهیز نماییم چرا که خواننده دوست دارد زودتر بر سر اصل مطلب برود.