مدتی پیش به توصیه استادم  شروع به خواندن کتاب 《حق نوشتن》 جولیا کامرون کردم. هرچند  به علت ترجمه، بعضی بخشهایش را آنچنان که باید و شاید درک نمی کردم اما بیشتر قسمت های کتاب حاوی نکات بسیار ارزشمند و کاربردی و بسیار اغوا کننده برای نوشتن بود.  من جملاتی از کتاب را که دوست داشتم یادداشت میکردم.

هر گاه در طول مسیر نوشتن یا حتی در کارهای روزمره ام احساس خستگی و یکنواختی میکنم نوشته ها را میخوانم.   احساس بسیار خوبی در من ایجاد میشود. تصمیم گرفتم بخشهایی از این جملات را در این نوشته بیاورم:

*ما می دانیم چه طور بنویسیم. ما اگر به خودمان اجازه بدهیم، می دانیم.

ما اگر آماده صریح بودن و بودن باشیم می دانیم. صریح و مشخص بودن در نوشتن یعنی امر کلی را برداشتن و آن را از نزدیک نگاه کردن.

گاهی ، در واقع اغلب اوقات، صراحت به سادگی حقایق است.

نوشتن یعنی انتخاب کردن و انتخابهایی که می کنیم می تواند عام و کلی باشد، که ایمان خوانندگانمان را سلب می کند یا مشخص و صریح باشد که اعتماد خوانندگان را جلب می کند.

*هر چند ما معمولاً نوشتن را امری (کاری) خطی می دانیم، اما نوشتن یک هنر عمیقاً بصری است حتی اگر ما درباره تجربه درونی بنویسیم، برای این کار از تصاویر استفاده می کنیم.

به این دلیل ما باید آگاهانه و مدام مخزن تصاویرمان را پر کنیم. ما با تمرکز روی اطرافمان این کار را می کنیم. این ابزار صرفاً تمرین مشاهده است.

* ننوشتن یعنی تنهایی. ننوشتن باعث وسواس و درگیری با خود می شود. وسواس مانع ارتباط با دیگران می شود. وسواس مانع ارتباط با خویشتن می شود. نوشتن مثل نگاه کردن به قطب نمای درونی است. ما آن را نگاه می کنیم و راهمان  را پیدا می کنیم.

* من می گویم زندگی نویسندگی در حقیقت سپری در برابر تنهایی است. عملی برای وصل کردن ما اول به خودمان و بعد به دیگران است.

 

در تجربه من ننوشتن یعنی تنها ماندن. از لحظه ای که من به خودم اجازه نوشتن می دهم، همه چیز متعادل می شود. اگر من دوز نوشتن روزانه ام را مصرف کنم آن وقت عملاً می توانم با وجدان آسوده با دیگران معاشرت کنم.

هر کسی از ما باید طرز نوشتن خودش را پیدا کند. بعضی از ما صبح ها می نویسیم، بعضی از ما شب ها می نویسیم. بعضی از ما حواسمان به ساعت است. بعضی از ما صفحات را می شماریم. بعضی از ما در کافی شاپ می نویسیم.

وقتی ما صادقانه می نویسیم، نوشته گرم می شود و بالا می گیرد و ما می توانیم آن را احساس کنیم. وقتی ما می ترسیم حقیقت را بگوییم و دست و پایمان می لرزد، نثرمان هم ترسان و لرزان می شود. سرد می شود. آن وقت باید به سطح یخ زده نگاه کنیم و ببینیم چه چیزی را می توانیم از زیر آن بیرون بیاوریم.

به عبارت دیگر ما به خودمان اجازه دهیم که وقتی می نویسیم بنویسیم، نه این که فقط نگران این باشیم که نوشته مان بعداً چه طور مورد قضاوت قرار می گیرد و هی حرص بخوریم.

* قلمتان را روی کاغذ بگذارید و یک روز از زندگی ایده آل خود را شرح دهید.

* ما خاطرات را در بدنمان ذخیره می کنیم. ما شور و دل شکستگی را ذخیره می کنیم. ما شادی و لحظات آرامشِ ماورایی را ذخیره می کنیم.

اگر می خواهیم به این ها دست یابیم، اگر میخواهیم به درون آنها برویم و در میان آنها حرکت کنیم ، باید وارد بدنمان شویم.

* ما محکوم به زندگی با بدنمان هستیم‌. بدن ما قصه گوست.

وقتی نوشتن، در اثر بیش از حد نوشتن نا مطبوع می شود یک پیاده روی طولانی می تواند آن را از نو شیرین کند.

* وقتی ما می نویسیم جهتی را که زندگیمان دارد در پیش می گیرد، هم توصیف می کنیم هم در موردش تصمیم می گیریم.

وقتی ما روی صفحه کاغذ در مورد چیزهایی که دوست داریم و دوست نداریم صادق می شویم، وقتی در مورد آمال و آرزوهایمان صادق می شویم، وقتی ما حاضریم روشن باشیم ابرهای تیره زندگیمان کم کم کنار می روند حقایقمان را عمیق تر می بینیم.

* نوشتن میدان مشق است. نوشتن به ما یاد می دهد که چه طور شاد باشیم که چه طور شجاع باشیم.                           نوشتن به ما یاد می دهد که چه طور باز، دلسوز و وفادار، با تدبیر باشیم.

 

جملات بالا فقط بخش کوچکی از کلام ناب جولیا در تشویق به نوشتن است.

با پایان کتاب جملات بیشتری از آن منتشر خواهم کرد.