امروز برایم اتفاق جالبی افتاد.

بارها این نکته را از بزرگان شنیده بودم ، یا در کتابها خوانده بودم که : تواناییهای ما بیشتر از آنچه فکر می کنیم است.

یا اینکه در شرایط سخت و وقتی راه دیگری نداشته باشیم کارهای خارق العاده ای انجام می دهیم که در حالت معمولی و وقتی همه چیز عالی است هرگز نمی توانیم انجام دهیم یا فکرش را نمی کنیم که از عهده آن بر بیاییم.

چند روزی هست  که همسرم قلبش را بالن زده و خطر یک فاجعه از کنار گوشمان رد شده است.

دکتر برایش برداشتن چیزی بیش از یک کیلو را ممنوع کرده و خودش هم میگفت که حتی یک کیسه کوچک میوه را که بر می دارد احساس سنگینی در قفسه سینه دارد.

دیشب با هم برای خرید به بازار رفتیم و یک کیسه برنج خریدیم. چون آخرین ذخیره برنجمان تمام شده بود.

از دم در مغازه شاگرد کیسه را حمل کرد ودر صندوق ماشین گذاشت.

وقتی برگشتیم فراموش کردیم که به فرزند بزرگمان بگوییم برنج را از ماشین بیرون بیاورد.

امروز که او برای کاری بیرون رفته بود یک دفعه یادم آمد که کیسه هنوز در ماشین است و من یک دانه برنج برای غذا پختن ندارم. همسر هم که نمیتوانست آن را بیاورد یعنی من نمی گذاشتم .

هر چه فکر کردم که حالا باید چه کاری انجام دهم هیچ چیزی به ذهنم نرسید.

اصلا حاضر نبودم ریسک کنم و کیسه برنج ده کیلویی را همسرم حمل کند.

هیچ راهی نبود جز این که خودم آن را از پله ها بالا بیاورم.

من که به خاطر بیماری مزمن ام اس بیشتر وقتها پا درد دارم و عضلاتم ضعیف شده اند .

همسرم می گفت تو چه طور می توانی؟ خدای نکرده اتفاق بدی می افتد اما من گفتم من این کیسه را هر جور شده دو طبقه بالا می آورم.

راستش خودم هم شک داشتم و فکرهای مزاحم منفی نگر و نا امید کننده به سراغم آمده بودند اما مصمم پایین رفتم. کیسه برنج ده کیلویی را روی دوشم گذاشتم و محکمتر از همیشه دوطبقه را بالا رفتم و برنجها را به سر منزل مقصود رساندم.

در کمال نا باوری خودم.

من که همیشه پله ها را به سختی بالا می رفتم چه طور ممکن بود که چنین کاری کنم.

  1. ناگهان به یاد سخن بزرگان افتادم که تو وقتی در تنگنا هستی تمام توان خودت را به کار می گیری و کاری را که در شرایط عادی نمیتوانی انجام دهی به خوبی انجام می دهی.

برایم خیلی عجیب بود که ما چه توانی داریم ولی خودمان بی خبریم.