روزهایی هست که نمی دانم چرا همه

چیز یک جور دیگر می شود.

روزهایی ‌که کلافه می شوم . حس

فوق العاده نوشتن از من دور می

شود.

مثل این روزهای کلافگی، که نمی دانم

از پس کدام کوه ناگهان سر رسیدند.

گرفتار شدن به دردی عجیب. دردی

فجیع. چنانکه وقتی در گو گل سرچ

کنیم می آید عصب سه قلوی صورت.

بله. اصلا نمی دانستم که چیزی به این نام در صورت ما هست.

چند روز است که حالم جسمی ام مساعد نیست و به تبع آن حال روحیم هم.

از خودم ناراحت و ناراضیم که بیش

از یک هفته است که چیز درست و حسابی ننوشته ام.

بیزارم از این که چیزی مرا از راهم

منحرف کند. راهی که آهسته و

پیوسته در حال رفتن در آن هستم.

آدم ها باید با امید زندگی کنند حتی

در روزهایی که همه چیز برای نا امید

شدن مهیاست.حتی روزهایی که

بیماری عجیب زمین ما را فرا گرفته و

عده زیادی را مجبور به ترک این دنیا

کرده است.

با این همه باید، باید با امید به آینده و

هدف گذاری روزهایی که می آیند

ادامه دهیم. چه تقدیر بر ماندن ما

باشد و چه رفتن.

ما حق نداریم از پیش خود را رفته

بدانیم.

همین مرا زنده و تازه نگه می دارد. هر

چند که روزهای سختی است. سخت

از این لحاظ که هرگز، هرگز حتی دور

اندیشترین آدم ها هم چنین دورانی را

پیش بینی نمی کردند.

به هر حال چه این ویروس طبیعی

باشد و چه عده ای با ساختن آن قصد

از بین بردن من و امثال مرا داشته اند،

چه من از این ورطه زنده بیرون آیم و

چه مرده ،اجازه نخواهم داد تا وقتی

که هنوز نفس می کشم غبار نا امیدی

بر من بنشیند.

برای همین از خودم دلگیر می شوم که

چرا اجازه دادم حتی بیماری مرا از

نوشتن دور کند. که چرا به دردهایم

دهن کجی نکردم. هر چند که می دانم این کار سختی است.

اما  یقین دارم که تا درد و سختی

نباشد چیز درخشان و منحصر به

فردی خلق نخواهد شد.