اعداد معنا و مفهومشان را از دست داده اند.
وقتی هر روز عدد جدیدی می شنوم که در حال افزایش است حس می کنم که ترجمه درست انها را متوجه نمی شوم.

عدد یک یعنی یک چیز. هر چه که باشد. یک شئ، یک عدد سیب ، یک گلدانِ بنجامین  یا یک عدد درخت نارنج، یک نفر آدم زن یا مرد.

یک آدم که مثل من هر روز زندگی می کند. در کنار پدر و مادر، یا خواهر و برادرش، یا همسر و فرزندش.

با همه و بالا و پایینهای زندگیشان.گریه ها و خنده ها، دعواها و آشتی ها و همه عشق ها و نفرتها یا توهم عشق و نفرتها.

یک نفر در کنار یک نفر دیگر و او هم در کنار یک نفر دیگر و آن یک نفر هم در کنار یک نفر دیگر. تا این جا شدند ۴ نفر.

فرض کن آن چهار نفر را می شناختی.

روزی آن چهار نفر نوعی بیماری می گیرند و هر چهارتایشان در اثر آن بیماری، خیلی سریع یا با کمی فاصله از دنیا خداحافظی می کنند یا بدون خداحافظی این جهان را ترک میکنند و در اصطلاح 《میمیرند》.

وحشت می کنم. برایم باور کردنی نیست. غمگین می شوم و نمی توانم بخندم و شاد باشم.
با خودم می گویم نکند من هم آن بیماری را بگیرم و به همین راحتی بار و بندیل ببندم و همه چیز را ترک کنم.

فردا می شود و کسی می گوید همسایه آن چهار نفر دیروزی هم که یک نفر در کنار یک نفر دیگر و آنها هم در کنار نفر سوم و هر سه نفر آنها در کنار یک نفر دیگر زندگی می کردند هم در اثر ابتلا به همان بیماری … مردند.

باز وحشت بیشتری می کنم. فرار می کنم. می روم در خانه می نشینم و می گویم چرا؟
حساب می کنم. ۴ نفر اول با این ۴ نفر می شوند ۸ نفر.
وای چه قدر اعداد بی رحمند.دارند آدم ها را درو می کنند. انگار مگس می کشند یا مورچه را.
در همان لحظه حس بدی درونم بیدار می شود.
آه چه قدر دلم برای همه مگس هایی که تا حالا کشتم یا مورچه هایی که زیر دست و پایم له شده اند می سوزد. چه قدر برایم عادی شده کشتن مگس و مورچه و سوسک و …

شاید آنها هم برای خود اهدافی در زندگیشان داشتند. کسی چه میداند؟ واقعا هیچ کس نمی داند، هیچ کس.

داستان این روزها هفته هایمان این است. هر روز ساعت دو بعد از ظهر منتظر می مانیم تا اخباربه ما بگوید که چند نفر دیگر از دیروز تا امروز مرده اند.
وقتی روزانه دویست نفر از دنیا می رفتند می گفتم دویست نفر مردند به زبان آسان است. زبان می چرخد و می گوید.
یعنی دویست آدمی که شاید تا دیروز یا پریروز با همین زبان فارسی مثل من حرف می زدند، مثل من به بقیه سلام می کردند و خداحافظ می گفتند. مثل خود من اخبار فارسی گوش می کردند و با خطی مثل خط من شاید چیزی می نوشتند و یا آوازی می خواندند. آنها هم از قیمتها و گرانی ها تعجب می کردند و می گفتند: وای چی می خواد  بشه؟

فکر و فرهنگشان تا حد زیادی مثل من بود.اما امروز مثل همان مگس ها و مورچه ها کشته و بی جان شدند.
میگفتم دویست نفر یعنی دویست خانواده عزادار شده اند.

حالا این روزها خبر می رسد که چهار صد نفر این دنیا را بدرود گفتند. تازه از خرده هایش صرفنظر کردم. یعنی چهارصد خانواده عزیز از دست داده و عزادارشده اند.
هر کسی می داند که از دنیارفتن یک آدم در زندگی دیگر آدم های اطرافش چه اثراتی می تواند داشته باشد.

مقایسه می کنم با خبر فوت آن چهار نفر که شنیده بودم و چهار نفر دیگر بعد از آن ها که با هم شده بودند هشت نفر.
و حالا چهار صد نفر روزانه که بدون توقف در حال رفتن به سوی پانصد نفر روزانه است.  به گفته منبعی موثق بسی بیشتر از آمار روزانه کشته شدگان در هشت سال جنگ ایران با عراق.
چه قدر مفهوم اعداد به یغما رفته است.