کاش می توانستیم مثل بچه ها باشیم. مثل آنها فکر کنیم و حرف بزنیم . بچه ها در لحظه زندگی می کنند.

نه مثل بزرگترها می دانند، که غصه بخورند و به گذشته و آینده فکر کنند و نه دغدغه چندان مهمی درگیرشان می کند.
چه باید کرد و چه باید گفت.

به دنیایی آمده ایم که نه در ورود به آن سهمی داشتیم و نه در خروج از آن نقشی.
در فاصله میان این ورود و خروج ماییم که اشرف مخلوقاتیم. می گویند با سلاح علم و به یاری عقل خیلی کارها می توانیم انجام دهیم.
و دیده ایم که می توانیم . چیزهای زیادی هست که انجام آنها تا سالها پیش بیشتر خواب و خیال بود اما به وسیله انسان انجام شده است.
همه چیز مهیاست که هوش و حواس آدمها پرت شود از این آمدن و رفتن.
از مفهوم این آمدن و فلسفه این رفتن و حقیقتا انسان بودن شگفت انگیز است و سخت.
این که همه وجودت مادی باشد و درگروه ماده، ولی در عین حال پیش چشمت و در روح و روانت متوجه ماورا.
بی تلنگر یادت باشد که دیر یا زود باید رفت. بی خداحافظی یا با خداحافظی و قطعا باید رفت. که هیچ کس برای ماندن دائم نیامده است.
دل ببندی ، عاشق شوی، دوست بداری ولی یادت بماند که روزی به ناچار از آنان دل خواهی برید.
من فکر می کنم چیز بسیار سختی است آدم بودن و مثل آدمِ واقعی بودن و زندگی کردن.
آه که چه می کشیم ما اگر بخواهیم درست زندگی کنیم.

در دوره ای از تاریخ این سرزمین ، که نامردمان مدعی ، کرده اند آنچه نباید می کردند و گفته اند آنچه نباید می گفتند تا آنجایی که در این نقطه از زمینِ خدا اگر نام تو را ببریم ای خدا! از ما رو بر میگردانند و ما را مدعی پوچ و دنباله رو خرافات می دانند و معاشرت با ما را نمی خواهند.
یک سال است که پرپر می شویم و ذره ذره آب می شویم از دیدن نادیدنی ها.

هر روز در اضطراب یک اتفاق بد ِ تازه هستیم ، یا شاید هم منتظریم. منتظر دستی که بیاید و ما را از این ورطه نجات دهد.
آدم بودن در این سرزمین بسیار سخت شده است. بسیار سخت.